همیشه می گریختم
میان کلمه های تکراری قدیمی
و سر و صداهای بیهوده
از زمان می گریختم
به درون خود
سفر می کردم و دور می شدم ...
اما این بار
پیش از آنکه بگریزم
ستاره ای روی دست من افتاد
ستاره ای که به خاطر من
از آسمان جدا شده بود .
ستاره
باعث زندگی بود
و باعث مرگ
ستاره روی دستم به خواب رفته بود
همچون گنج رازهای کودکی و
من
با ستاره بر دستم
نمی توانم جای دوری بگریزم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 11:42  توسط سارا
|
اگر ستاره ها را درقفس پنهان كنند
خم به ابرو نمي آورم
چشمهاي تو هست .......

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 12:12  توسط سارا
|
بد موقع می وزد این باد ، یا نسیم
که با تو می آید .
چون این دلم ، در این فصل
- فصل پاییز
چون برگ بی ثبات درختان
از جا می کند .





+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 11:19  توسط سارا
|
اي موج پر خروش
ـ زاييده ي تب و تاب دريا !
صخره كه نيستم
ساكت
صبور
سخت
و خفته در ساحل
تا سمت من مي آيي به صبحي پاك
از جا تكان نخورم !
حركت اگر بكني
و سمت من كه بيايي ،هماندم
آغوش گرم گشايم ،براي تو
حتي تمام تورا ، در بر گيرم .

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 19:9  توسط سارا
|
تو که می روی
تمام گلهای جهان فسرده می شوند .
تو که می روی
تمام پرندگان جهان خاموش می شوند !
تو که می روی
تمام رودخانه های جهان از جریان می افتند
تو که می روی
تمام دریاها و اقیانوسهای جهان از تماطم می ایستند
تو که می روی
این جهان حتی از چرخش باز می ماند
- وای اگر شبانگاه بروی
تیرگی بز جهان حاکم می گردد !
تو که می روی
تمام دیوارهای جهان بر سرم خراب می شود .
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 15:42  توسط سارا
|
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 19:6  توسط سارا
|

ماه رمضان آمد و رفت ٬ ولی حسرت در دلم بجا گذاشت ٬ حسرت یک حضور .
شنیده بودم که ثواب افطاری دادن از ثواب روزه گرفتن بیشتر است ٬ و من دوست داشتم تو
این ثواب را به من هدیه دهی .
دوست داشتم یک روز ٬ به پای سفره ی افطاری ام بیایی ٬ تا در تقویم روزگار عشقم ٬ در
ماه رمضان ٬ یک روز را به اسم تو قلم بزنم .
دوست داشتم شله رزد نذریم را که با نامت مزین کرده بودم ٬ فقط تو لب بزنی ٬ اما تو
نیامدی و دارچین اسمت را باد برد .
دوست داشتم دعای قبل از افطارم را ناز صدای تو برایم بخواند ٬ اما تو نیامدی و دعایی که
هیچ وقت برایم نخواندی ٬ استجابت نشد .
دعا مستجاب نشد ٬ شله زرد خورده نشد ٬ سفره ی افطاری پهن نشد ٬ و ماه رمضان رفت
بی تو و عید آمد .
همه از نزدیکان عیدانه خواستند ولی من از خدا دوباره تو را خواستم ٬ نه برای خودم ٬
خوشبختی برای تو و حضورت برای من .


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 18:58  توسط سارا
|
گفتی :
جایم به نی نی چشمان توست .
و جای خوب عشق ، معلوم است :
در دنج ترین گوشه ی قلبت !
پس
پلکی اگر بزنی
-هر چند به غمزه-
تاریک می شوم ... آی ... مواظب باش .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 11:27  توسط سارا
|
در آهنین قفسی می بردنم ، چو شیر
- ارابه اب قفسم را ، حمل می نمود
که لق لق می ز ذند ، چرخهایش
و اسبی مردنی
آنرا یدک می کشید .
می گرداندند مرا
در شهر و کوچه و بازار
و هر دیار
جرمم چه بود
هیچ !
فقط
نام تورا
و عشق را
در سینه داشتم
و فاش نمی کردم .
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 10:5  توسط سارا
|