اسیر
در آهنین قفسی می بردنم ، چو شیر
- ارابه اب قفسم را ، حمل می نمود
که لق لق می ز ذند ، چرخهایش
و اسبی مردنی
آنرا یدک می کشید .
می گرداندند مرا
در شهر و کوچه و بازار
و هر دیار
جرمم چه بود
هیچ !
فقط
نام تورا
و عشق را
در سینه داشتم
و فاش نمی کردم .
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 10:5  توسط سارا
|
